دانیالدانیال، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره

رویای کودکی

روز بعد از تعطیلات

دیشب که داشتیم با گل پسری میخوابیدیم بهش گفتم دانیال جونم بیا بخواب گفتم نمی دونی چه قدر دلم برات تنگ میشه . من فردا باید برم دانشگاه و زودی میام. نگاهش را به چشمام دوخت وبا نگاه پر غم  بغلم کرد و گفت: مامان نرو مامان ارامش منی دودوش منی . بعد دست انداخت گردنم و تا صبح هم دستم را ول نمی کرد . دلم هری ریخت پایین قربون مهربونیت برم من  
17 فروردين 1392

عید 1392

اول از همه ارزو می کنم همه سال خوبی پیش رو داشته باشیم پر از شادی سلامتی ارامش موفقیت و بهترین روزی ها و فراوانی ها سال مار هست و میگن سال پوله امیدوارم جیب همه پر از پول باشه   ما امسال عید همش شمال شهر بند انزلی بدیم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت خونمون 3خونه با دریا فاصله داشت این بود که شب  با صدای امواج میخوابیدیم و لذت می بردیم سیزده به در هم رفتیم نزدیک انزلی و ابکنار اینم عکسایی که گرفتیم البته بخشیش.   جای همه خالی اسکله انزلی روز قبل سال نو       ساحل رضوان شهر دوروز قبل ازسال نو       روز دوم عید دانیال این 3 گل را برای من چید اورد و ...
15 فروردين 1392

تولد سه سالگی دانیال عزیزمون

عمه سبا دانیال براش زحمت کشیدن تولد گرفتن من و بابایی هم دانیال را بریم سرزمین عجایب و کلی بازی کرد و ذوق کرد و صورتشو نقاشی کرد و اومدیم خونه مامان جونش همه منظر بودن و اون شب کلی به گل پسرمون خوش گذشت باز از عمه سبا ممنونیم که خاطره قشنگی برامون ساختن     ...
15 فروردين 1392

اومدن عمه سبا

دو روز پیش عمه سبا از امریکا اومدن خیلی خیلی همه خوشحال شدیم . اما دانیال ما اول اصلا سبا را به عنوان یه عضو خانواده نمیدید یعنی به اسمش اشنا بود اما به تصویرش نه اما اونقدر عمه مهربونه وگل پسر من اجتماعی و خون گرم که زودی با هم دوست شدن.   سبا جان همیشه شاد و ارام و سلامت و موفق باشی خوشحالم که عالی دیدمت     از طرف دانیال از طرف مامان از طرف بابا ...
14 اسفند 1391

دانیال و عینک شنا

دانیال یه شب خونه خاله مامان(خاله مریم ) دعوت بود از این لباس عماد خوشش اومد و خواست که تنش باشه تمام شب و از عینک شنا عمال هم همینطور : ...
24 بهمن 1391

دانیال و باغ وحش

دیروز بابایی و مامانی گل پسر را بردن باغ وحش ارم. خیلی خیلی دانیال خوشش اومد و همش دنبال شیر و ببر میرفت که ببینه و فیل. همه حیوونا را دوست داشت و لذت برد. میگفت این چی میخوره بعضی هاشون را هم میدونست.   افرین پسرم که حیوونا را دوست داری راستی یه اهو را هم  نازی کرد   خیلی خیلی خوش گذشت بهمون ...
24 بهمن 1391