عزیز دل مامان:دانیال زیبای من این قصه را گوش کن و به قلب پاکت بسپور
بهار پرده از عاشقی بردار
بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود. زمین اما آرام و سنگین و صبور. زمین هر روزرازی از عشق به بهار می داد و می گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار. نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت. رازها را که بر ملا کنی، بر باد می رود و رازبر باد رفته، رسوایی است.
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی. هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملاکردن.
زمین اما می گفت:هیچ مگو،که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می خواهد. به فراخی عشق. زمین می گفت: دم بر نیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس.
زمین گفت:...
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت.
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و تحمل و سکوت.
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها، سرد و چه ساعت ها، سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند.
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد.
و زمین گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سر ریز شوی و از شدت ذوق، هزار پاره . عشق آتش است و دل آتشگاه . اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود. زمین می گفت : رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.
راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب. و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که ارزش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد.


عزیز دل مامان:دانیال زیبای من این قصه را گوش کن و به قلب پاکت بسپور
